تبليغاتX
یاداشت های ممنوعه

سه شنبه 1387/12/20
 

هرچیزی رو نباید نوشت!آره عزیزم

 

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 3:3 AM توسط اسم ممنوع |

یه عینکی نه مهندس نه خرخون ولی خنگول

دوشنبه 1387/12/12
یادمه توی مدرسه وقتی عینک میزدم بهم میگفتن شبیه این مهندسای خنگوله خرخون شدی!که خب انگار دقیقا برعکس شده زندگی چون من نه مهندس شدم نه خرخون البته شاید خنگولشو شدم!بعد کلا روز اولم که شکوفه منو بعد یک سال دید بهم گفت عینکت کو؟گفتم نمیزنم!

الان باید بزنم در حالی که نه مهندسشم نه خرخونش!

ولش کن قاطی کردم اساسی!

 

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 6:32 PM توسط اسم ممنوع |

سفر

یکشنبه 1387/12/04
شاید دارم برمیگردم ولی خیلی آهسته

من اون خیلی وقت پیشارو فراموش کردم!هرچی تو ذهنمه از دبیرستان به بعدشه!

چه خوب  بود روزایی که بیخیال دنیا بودی و همه چیز واست زیبایی خاصی داشت یادمه وقتی میومدم ایران یه حس قشنگی داشتم و همینجور که از فرودگاه میرفتیم طرف خونه ی مامان بزرگم خیابونارو نگاه میکردم تابستون برام معنای وسیعی داشت از خوشی ها و خوبی ها و زیبایی ها از توی کوچه رفتن ها و بازی کردن با دختر خاله و پسرخاله از این خونه به اون خونه کارتهای بازیکنای فوتبالی که پسرخاله ها باهم رد و بدل میکردن سکه های کشورهای مختلف که جمع میکردیم و من میومدم کلکسیونتانو نگاه میکردم دوچرخه سواری های توی کوچه و رفتن سوپری دسته جمعی

یادتونه اون دفعه خونه خاله ام ۶ لیوان پر چایی خوردم و یک فلاکس چایی رو تموم کردم و میگفتم خب آدم بعضی وقتا دلش واقعا میکشه چایی بخوره!و پسرخاله با تعجب نگام میکرد و میگفت تو حالت خوبه؟

یا وقتی که داشتیم توی حیاط فوتبال بازی میکردیم البته منکه همیشه نخودی بودم که پای یکی از پسرخاله هام برید و کلی من گریه کردم و وحشت کرده بودم؟

یا سالی که چند هفته زودتر خودم اومدم ایران و پسرداییم اومده بود کلی باهم لج میکردیم و من قهر کردم و به خاله ام گفتم من میرم و دیگه نمیخوام هیچکدمتونم ببینم؟

یا شب نشینی با دختر خاله ها تا ساعت چهار پنج صبح و از هرچی میتونستیم حرف میزدیم و بعد یهو پسرخاله ام میومد و میگفت بچه ها با یه شیر و بسکویت موافقین و میرفتیم نصف شب توی آشپزخونه مینشستیم و پسرخاله با اون صداش سیاوش قمیشی میخوند و ما میخندیدم

یادش بخیر وقتی کوچیک بودیم دلامون نزدیک بود باهم مهربون بودیم باهم میخندیدم حرفامون از رو قصد و بدی نبود الان...

دخترخاله <م> ازدواج کرده و بچه اش اول ابتداییه

پسر خاله<ع> ازدواج کرده و کار میکنه و کلی گرفتاری

دخترخاله<م> ازدواج کرده و مثل گذشته نیست

پسرخاله<ع> اونم رفته سر کار و دیگه مثل قبل نیست

دختر خاله <ن> در شرف ازدواجه

پسرخاله<و>نامزدی کرده و اونم در شرف ازدواجه

دختر خاله<ا> که همش فکر دین و اسلام و ایناست

پسر دایی<ه>که یه سه سالیه ازش خبر ندارم

و من اینجام با همه ی خاطره های اون زمان و حسرت یه لحظه ی مثل بچگیمون دور از دنیای بزرگ ها

یادش بخیر ایران گذشته

 

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 6:2 PM توسط اسم ممنوع |